واجد على خان

47

علم الأبدان ( فارسى )

كه مىبينم در ما چيزىست كه حكم مىكند در محسوسات من حيث تميز به اين كه اين طعم غير اين طعم‌ست و اين لون غير اين لون‌ست و حاكم برين ضرورست كه جامع اينها باشد اعنى بايد كه اين لون و اين طعم نزد حاكم مذكور حاضر باشد پس واجب‌ست در ما چيزى باشد كه صور محسوسات در ان جمع شوند و آن حس مشترك‌ست و ادراك حس مشترك مشروط بحضور مادّه نيست امّا اگر بحضور ماده است مشاهده گويند و اگر مع الغيبت‌ست تخيل نامند بخلاف ادراك حواس ظاهرى كه آن مشروط بحضور مادّه است و موضع اين قوت بطن اول مقدم دماغ‌ست و فائده بودن او درين محل آنست كه تا صورتها كه محسوس بحواس ظاهرى مىشوند به سهولت در ان جاگزين شوند و دليل بر بودن او درين محل تجارب طبيه‌ست اعنى تجربه معلوم شده كه هرگاه بمقدم دماغ آفتى مىرسد اختلال در فعل حس مشترك پديد مىآيد حس دوم از حواس خمسهء باطن خيال ست و آن قوتىست كه حفظ مىكند چيزى را كه قبول كرده است آن را حس مشترك از صور محسوسه بعد غيبوبيت آن از حس ظاهر و قيد غيبوبيت بنا برآنست كه صور محسوسه ما دام كه در حس ظاهرست از حس مشترك خارجست امّا بعد غايب شدن آن از حس ظاهر حاجت بدين قوت‌ست تا محافظت صورت مغيه نمايد لهذا گفته‌اند كه خيال خزانه حس مشترك‌ست اگر اين قوت در جسم موجود نه‌بودى هر آئينه هيچ چيز بعد عينونيت ياد نماندى و بعد غيبت اگر كثرت ثانى محسوس شدى هرگز انسان او را نشناختى پس ضار را از نافع و صديق را از عدو فرق نكردى و امر معاد و معاش مختل گشتى و موضع اين قوت موخر بطن مقدم دماغ‌ست اعنى حس مشترك و خيال اگرچه در بطن مقدم دماغ‌اند اما حس مشترك در اول آن بطن آمده است و خيال در آخر آن زيرا كه خيال خزانه حس مشترك‌ست و خزانه هر قوت مناسب‌ست كه در خلف آن باشد و دليل بر بودن اين قوت درين محل اختلال فعل اوست عند وقوع آفت در آن موضع حس سوم متخيله است و او را متصرفه نيز گويند باعتبار آنكه تصرف مىكند در صور محسوسه كه در خيال موجودست و اين تصرف يا بتركيب بود همچون تصور انسان به دو سر يا بتفصيل بود همچون تصور انسان بىسر و